خیلی وقته دلم میخواد بگم دوست دارم...از تو چشمای من بخون که من تو رو دارم بی تو کم میارم...نبینم غم و اشکو تو چشمات...نبینم داره میلرزه دستات...نبینم ترسو توی نفسهات...ببین دوست دارم...منم مثل تو با خودم تنهام...منم سخت میگذره همه شبهام...ببین دوست دارم....ببیــن دوست دارم...دوست دارم وقتی که چشماتو میبندی...با من به دردای این دنیا میخندی...آروم میشم بگی از غما دل کندی...بیا به هم بگیم دوست دارم..
نویسنده » پسر دلشکسته . ساعت 11:41 عصر روز یکشنبه 17 مهر 90
از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ... ))
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شکفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شکوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش کم کم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !
با شکوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن !
که فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »
تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !
نویسنده » پسر دلشکسته . ساعت 2:29 صبح روز سه شنبه 11 مرداد 90
امشب از اسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب الودم
شرمگین از شیار حواهش ها
پیکرش دوباره می سوزد
عطش جاودان اتش ها
اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان کار نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
انچه از شب بجای می ماند
عطر سکر اور گل یاس است
اه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد زمن نشانه ی من
روح سوزان اه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من
اه بگذار زین دریچه ی باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم تو پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
انچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحرا ها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم ارام
به سبک سایه ی تو اویزم
اری اغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
نویسنده » پسر دلشکسته . ساعت 10:49 عصر روز دوشنبه 16 خرداد 90
love is fake or real?
نویسنده » پسر دلشکسته . ساعت 1:50 صبح روز جمعه 20 اسفند 89
بازآ و بر چشمم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود...
نویسنده » پسر دلشکسته . ساعت 12:14 عصر روز پنج شنبه 19 اسفند 89
غمم بی حد و دردم بی شماره
فغان کاین درد من درمان نداره
خداوندا نداند ناصح من
که فریاد دلم بی اختیاره
...
نویسنده » پسر دلشکسته . ساعت 12:14 عصر روز پنج شنبه 19 اسفند 89
با اینکه می دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم
با اینکه می دانم پرستش کار کافر است می پرستمت
با اینکه می دانم آخر عشق رسوایی است عاشقت می شوم
پس گناهکارم ، کافرم ، رسوایم ولی همچنان دوستت دارم...
نویسنده » پسر دلشکسته . ساعت 12:14 عصر روز پنج شنبه 19 اسفند 89
این گریه نیست این سهمم از درده سهم من از بغض نگاه تو
خواستم بیام اما دیگه دورم از تو و قلب بی گناه تو
خیلی پشیمونم حلالم کن با عشق تو بدجوری تا کردم
خیلی واسه جبرانشون دیره این حقمه خیلی خطا کردم
سزامه این تنهایی سزامه که تک تک لحظه هامو تنها سر کنم
سزامه این تنهایی سزامه که پیش چشم تو همه خاطراتمون و یکجا پرپر کنم
سزامه...
نویسنده » پسر دلشکسته . ساعت 12:14 عصر روز پنج شنبه 19 اسفند 89
محبوب من امروز به سراغ من آمد و در حالیکه چهره ی تند و چشمان آمرانه اش
که همیشه حالتی مهاجم داشت معصومیتی حاکی از فداکاری و ایثار گرفته بود،
گفت : دوست من ، تو را سوگند میدهم که نیاز من به داشتن تو که حیات من بدان وابسته است تو را در بند من نیارد. اگر میخواهی ، برو، اگر میخواهی ، بمان.! آنچنان که میخواهی "باش"بر روی این زمین ، در رهگذر تندبادهای آوارگی ،تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود گسست!اگر گفته بودی : بمان! میدانستم که باید بمانم و اگر گفته بودی : برو! میدانستم که باید بروم. اما...
اکنون اگر بمانم نمیدانم که چرا مانده ام و اگر بروم نمیدانم که چرا رفته ام.
چگونه نیندیشیده ای که یک انسان یا باید بماند یا برود و من اکنون در میان این دو نقیض ، بیچاره ام.
کسی که عشق رهایش میکند "بودن" ی است که نمیداند چگونه باید "باشد"؟
و چه دردی است بلاتکلیفی میان" وجود" و" عدم" جوهری که هویت خویش را نیافته است، جوهر رنج است. کسی که با "خود"نیز نیست!
چه تنهایی سختی...
دکتر شریعتی
نویسنده » پسر دلشکسته . ساعت 12:14 عصر روز پنج شنبه 19 اسفند 89